حكيم زجاجى
1062
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
زن نامور همچو كاو [ و ] سكى * بدان سرفرازى درآمد به رى همه كارها را چو زر كرد باز * بدان را ز كشور « 1 » به در كرد باز وز آن پس در گنجها باز كرد * به كردان درم دادن آغاز كرد سراپاى آن قوم در زر گرفت * از او هرتنى گنج و گوهر گرفت به حسنويه تاج شهى داد و تخت * ميانش به زرين كمر كرد سخت هزار اسب و صد تخته ديباى خز * از آن مركبان صد فزونتر . . . . . . . . ختايى و قبچاق سيصد غلام * دو صد جوشن نغز و پانصد نيام شه كرد را داد و كردش به راه * از او رفت خشنود شاه و سپاه چو برگشت از پيش زن مر [ د ] كرد * سوى كارها نامور دست برد درآمد چو خورشيد تابان ز جاى * بياراست كشور به روى و به راى پس پرده بودى به هنگام بار * ستاده برون حاجب و پردهدار فروهشته بودى به فر و « 2 » به سنگ * به غايت يكى پرده زيبا و تنگ پس پرده كار جهان ساختى * چو آب زر آن نغز پرداختى پس پرده گفتى سخنها به ساز * بر اين كار بد روزگار دراز رسولى كه رفتى بر كامياب * جوابش بدادى ز راه صواب چو افتاديش صعب كارى دگر * نبوديش حاجت به يارى دگر . . . . . . . . . . . برآوردى آن كار زود * نشد كم ، زمان تا زمان مىفزود بساط بدىها همه درنوشت * لب جان به شكرش شكرخاى گشت مباركقدم بد زن بىهمال * همه مردمان را بيفزود مال [ دل ] نامداران دين شاد كرد * بروبوم رى يكسر آباد كرد پس پرده چنگ شهى مىنواخت * چو آب زر [ آن ] كارها مىبساخت پس پرده اين چرخ با رنج و يك ( ؟ ) * يكى بازى آورد بيرون . . . . . . . . . . يقين دان كه اين چرخ بازيگرى است * تو او را به هرجا كه بينى سرى است . . . . . . . . . . . . . . . . . . آزمون آورد * ز صد گونه بازى برون آورد در آن پرده شد چنگ بانو ز ساز * گرفتار شد زن به رنج دراز
--> ( 1 ) دشور ( 2 ) بزد